در هوایت بیقرارم روز و شب
در هوایت بیقرارم روز و شب سر ز کویت برندارم روز و شب
روز و شب را همچو خود مجنون کنم روز و شب را کی گذارم روز و شب
در هوایت بیقرارم روز و شب سر ز کویت برندارم روز و شب
روز و شب را همچو خود مجنون کنم روز و شب را کی گذارم روز و شب
وقتی باختم، مسیر را یافتم
در بزرگراه زندگی همواره "راهت"، "راحت" نخواهد بود.
هر "چالهای"، "چارهای" به من آموخت.
دوباره فکر کن...
برای جلوگیری از "پسرفت"،
"پس باید رفت".
حسرت نبرم به خواب آن مرداب کارام درون دشت شب خفته است
دریایم و نیست باکم از طوفان دریا همه عمر خوابش آشفتست
مشك را گفتند :
تو را يك عيب هست ...
با هر كه بنشيني ،
از بوي خوشت به او دهي !
گفت :
زيرا كه ننگرم با كي ام ...
به آن نگرم كه من كي ام
آسمان را بنگر/ که هنوز/ بعد صدها شب و روز مثل آن روز نخست، گرم و آبی و پر از مهر به ما می خندد یا زمینی را که/ دلش از سردی شبهای خزان/نه شکست و نه گرفت بلکه از عاطفه لبریز شد و/ نفسی از سر امید کشیدو در آغاز بهار/ دشتی از یاس سپید/ زیر پاهامان ریخت
تا بگوید که هنوز/ پر امنیت احساس خداست
ماه من غصه چرا؟؟
تو مرا داری و من هر شب و روز/ آرزویم همه خوشبختی توست
ماه من/ دل به غم دادن و از یاس سخنها گفتن
آن شَب که دِلی بود به میخانه نشَستیم آن توبه صَد ساله به یک جُرعه شِکستیم
اَز آتش دوزَخ نَهَراسیم که آن شَب ما توبه شِکستیم ولی دِل نَشِکستیم...
مولانا
اين است که در مرحله محبت به علی مانده ايم و حتی به مرحله شناخت علی هم نرسيده ايم!... در صورتيکه شيعه علی بودن از چون علی عمل کردن شروع می شود و اين مرحله ای است پس از شناخت و پس از عشق.
امام صادق (ع) فرمود: به خدا قسم اگر مردم فضيلت واقعى «روز غدير» را می شناختند، فرشتگان روزى ده بار با آنان مصافحه می کردند و بخشش هاى خدا به کسى که آن روز را شناخته، قابل شمارش نيست.
روزی لقمان به پسرش گفت:
امروز به تو 3 پند می دهم که کامروا شوی.
اول اینکه سعی کن در زندگی بهترین غذای جهان را بخوری!
اشتباه می کنند بعضی ها
که اشتباه نمی کنند!
باید راه افتاد
مثل رودها که بعضی به دریا می رسند
بعضی هم به دریا نمی رسند.
رفتن، هیچ ربطی به رسیدن ندارد.
- سیدعلی صالحى
خداوندا به من ایمانی عطا کن تا لطف و مصلحت تو را پشت دیوارهای به ظاهر بسته دریابم....
نه هر که چهره برافروخت دلبری داند
نه هر که آینه سازد سکندری داند
نه هر که طرف کله کج نهاد و تند نشست
کلاه داری و آیین سروری داند
تو بندگی چو گدایان به شرط مزد مکن
که دوست خود روش بنده پروری داند
غلام همت آن رند عافیت سوزم
که در گداصفتی کیمیاگری داند
وفا و عهد نکو باشد ار بیاموزی
وگرنه هر که تو بینی ستمگری داند
بباختم دل دیوانه و ندانستم
که آدمی بچهای شیوه پری داند