بلاگ

سعادت را در کجا می‌توان یافت؟



سمیناری برگزار شد و پنجاه نفر در آن حضور یافتند. سخنران به سخن گفتن مشغول بود و ناگاه سکوت کرد و به هر یک از حاضرین بادکنکی داد و تقاضا کرد با ماژیک روی آن اسم خود را بنویسند. بعد، آنها را جمع کرد و در اطاقی دیگر نهاد.

پول

فامیل دور:
اینایی که میگن پول خوشبختی نمیاره.
آقا بیاید و منو بدبخت کنید.
اینقدر بهم پول بدید تا به خاک سیاه بشینم.
نامردم اگه اعتراضی کنم

خواب خدا

نرسیده به درخت ...
کوچه باغی ست ،
که از خواب خدا سبزتر است !

و در آن عشق ...
به اندازه پرهای صداقت آبیست ... !

سهراب سپهری

در زندگی آموخته ام که ...


چارلی چاپلین می گوید آموخته ام که
 با پول مي شود
خانه خريد ولي آشيانه نه،
رختخواب خريد ولي خواب نه،
ساعت خريد ولي زمان نه،
مي توان مقام خريد ولي احترام نه،
مي توان کتاب خريد ولي دانش نه،
دارو خريد ولي سلامتي نه،
خانه خريد ولي زندگي نه و بالاخره ،
مي توان قلب خريد، ولي عشق را نه.
آموخته ام که... تنها کسي که مرا در زندگي شاد مي کند کسي است که به من مي گويد: تو مرا شاد کردی

آدم های ساده را دوست دارم

آدمهای ساده را دوست دارم
همان ها که بدی هیچ کس را باور ندارند.
همان ها که برای همه لبخند دارند.
همان ها که همیشه هستند،
برای همه هستند
آدمهای ساده را
باید مثل یک تابلوی نقاشی
ساعتها تماشا کرد؛
عمر شان کوتاه است.
بس که هر کسی از راه می رسد
یا ازشان سوء استفاده می کند یا زمینشان می زند
یا درس ساده نبودن بهشان می دهد
آدم های ساده را دوست دارم
بوی ناب «آدم» می دهند...

خانه دوست کجاست؟

من دلم مي خواهد
خانه اي داشته باشم پر دوست
کنج هر ديوارش
دوستهايم بنشينند آرام
گل بگو گل بشنو
هرکسي مي خواهد
وارد خانه پر عشق و صفايم گردد
يک سبد بوي گل سرخ
به من هديه کند
شرط وارد گشتن
شست و شوي دلهاست
شرط آن داشتن
يک دل بي رنگ و رياست
بر درش برگ گلي مي کوبم
روي آن با قلم سبز بهار
مي نويسم اي يار
خانه ي ما اينجاست
تا که سهراب نپرسد ديگر
" خانه دوست کجاست؟ "

توکل

صبر داشته باشید،

توکل به کسی کنید که با یک چشم به هم زدن، دنیا را زیر رو میکند

سخن روز

رییس جمهور امریکا آبراهام لینکلن پسر یک کفاش بود، پدر لینکلن کفش های افراد مهم سیاسی را تعمیر و یا تمیز می کرد.
آبراهام پس از سالها تلاش و شکست،در سال 1861 به عنوان رئیس جمهور برگزیده شد.
اولین سخنرانی او در مجلس سنای بدین صورت گذشت:
نمایندگان مجلس از اینکه لینکلن رئیس جمهور شده بود ناراضی بودند.چرا که او از یک خانواده فقیر و فاقد سطح اجتماعی بالا بود.

خدای من :)

خدای من خداییست كه اگر سرش فریاد كشیدم
به جای اینكه با مشت به دهانم بزند
با انگشتان مهربانش نوازشم می كند و می گوید
میدانم جز من كسی را نداری !!!

تصمیم

تصمیم ها تنها آغاز یک ماجرا هستند. هنگامی که آدم تصمیمی می گیرد، در حقیقت به درون جریان نیرومندی پرتاب می شود که او را به مکانی خواهد برد که در زمان تصمیم گیری، خوابش را هم نمی دیده است.
کیمیاگر-پائولو کوئیلو

 

معجزه ...

ﺷﮏ ﻧﮑﻦ؛
ﺩﺭﺳﺖ ﺩﺭ ﻟﺤﻈﻪ ﯼ ﺁﺧﺮ؛
ﺩﺭ ﺍﻭﺝ ﺗﻮﮐﻞ ﻭ ﺩﺭ ﻧﻬﺎﯾﺖ ﺗﺎﺭﯾﮑﯽ؛
ﻧﻮﺭﯼ ﻧﻤﺎﯾﺎﻥ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ؛
ﻣﻌﺠﺰﻩ ﺍﯼ ﺭﺥ ﻣﯽ ﺩﻫﺪ؛
ﺧﺪﺍ ﺍﺯ ﺭﺍﻩ ﻣﯽ ﺭﺳﺪ...

باید رفت ...

وقتی باختم، مسیر را یافتم
در بزرگراه زندگی همواره "راهت"، "راحت" نخواهد بود.
هر "چاله‌ای"، "چاره‌ای" به من آموخت.
دوباره فکر کن...
برای جلوگیری از "پس‌رفت"،
"پس باید رفت".

سفر ابدی

گویند: صاحب دلى ، براى اقامه نماز به مسجدى رفت .

نمازگزاران همه او را شناختند؛ پس از او خواستند که پس از نماز، بر منبر رود و پند گوید.

پذیرفت ...

نماز جماعت تمام شد، چشم ها همه به سوى او بود.

مرد صاحب دل برخاست و بر پله نخست منبر نشست.

بسم الله گفت و خدا را ستود، آن گاه خطاب به جماعت گفت :

مردم !هرکس از شما که مى داند امروز تا شب خواهد زیست و نخواهد مرد، برخیزد!

کسى برنخاست !